نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
چلچله ها!!!!
 

چلچله ها!!!!

داستان های من

 

 

ازاین به بعد داستان هایی که می نویسم را اینجا می آورم.

 

روزی روزگاری یک دخترک نوجوونی بود که با مادر برادر کوچکش زندگی میکرد پرش هم شهید شده بود اسم دخترک فاطمه اسم داشش محمد بود فاطمه –مامان میخوایم از این خونه بریم مامان- اره عزیزم این جا دیگه جای خوبی نیست یه جای بهتری پیدا کردم محمد-مامان خونه ش خوشگله می تونیم توش بازی کنیم مامان- اره حیا طش خیلی بزرگه فلطمه- تو همش به فکر خودتی فاطمه در حالی که بغض کرده بود با خودش گفت من این خونه رو دوست دارم خاطرات دوران کودکی ام این جا بوده نمی تونم این جا رو ترک کنم اما--- اصلا هیچی ولش کن صدای مامانم رو شنیدم که صدام زدعزیزم  فاطمه جان اماده ای وسایلت رو جمع کردی فاطمه- اره مامان امادم ولی نمی دونم محمد کجاست محمد- من این جام فاطمه- خیلی مصخره ای کی می خوای بزرگ بشی اصلا بی خیالی که می خوایم از این خونه بریم به خونه جدید که رسیدیم خیلی بزرگ بودراستش من ترسیده بودم فکرش و بکن یه خونه ویلایی دو طبقه قدیمی اینقدر بزرگ بود که روزای اول توش گم می شدم داخل خونه پرش موش و خفاش بود معلوم نبود چند ساله که هیشکی اون جا نرفته پر کف سقفش خاکی بود یک ماه هم تمیزکاری میکردم بازم درست و حسابی تمیز نمی شد یه روز مامانم گفت بیا همسایه امده کمکمون من تعجب کردم اخه ما که همسایه ای نداشتم اون یه زن قد بلند با چشمان سبز اما پیر و وحشتناک اون مشکوک می زد و همش من و نگاه می کرد تمیز کاری خونه کامل تموم شد مامنم می خواست از اون همسایه تشکر کنه که مثل جن غیبش زد مامانم یه روز رفت بیرون وقتی برگشت گفت ما که همسایه نداریم پس اون زن من نزاشتم مادرم حرف بزنه داد زدم و گفتم دیدی این خونه وحشتناکه مامانم من و اروم کرد و گفت خوب شاید اون زن از یه جایی امده دیده ما تنهاییم کمکمون کرده من دیگه هیچی نگفتم که محمد با ماشینش اسباب بازیش امد همش داد میزد میگفت برید کنار برید کنار ماشینم امد من رفتم تو حیاط خونه قدم بزنم که یه تاب پیدا کردم هر وقت روی تاب می نشستم صدای گریه ی یه دختر که همراهش اهنگ پیانو بود می امد ترسیدم و سریع دویدم داخل اتاق از این موضوع با هیشکی حرف نزدم راستش هر روز تو خونه مون یه اتفاق جدید رخ می داد یه روز رفتم طبقه ی بالای خونه مون که یه                                                اتاق واسه خودم انتخاب کنم                       رفتم تو یکی از اون اتاق ها یه پیا نو دیدم حدس زدم مال صاحب قبلی این خونه بوده   اون جا پرش وسایل موسیقی بود صدای موسیقی ارام  زیبایی امد پنجره  باز شد وباد در داخل اتاق وزید یهو یه دختر  کوچولو  دیدم در حالی که گریه میکرد  گفت از خونه ی ما برید از اتاق من برو بیرون اون شروع کرد به فش دادن جیغ میزدو صداشم خیلی       گوش خراش بود خواست سنگ پرت بزنه که من از اون اتاق  لعنتی رفتم بیرون صدای جیغش اروم شد محمد امدو گفت اون جا چی کارمیکردی گفتم به توچه این اتاق مال منه حق نداری بری توش رفتم کنار تاب   که  یه زن زیبا دیدم گفت نترس من می خوام  بهت کمک کنم گفت من همون پیر زنی هستم که امد م  کمکتون کردم گفتم  چه قدر زیبا شدید گفت بیا برات یه راز بگم اما قول بده که به هیشکی نگی اگه می خوای به مشکل اون دختردچار نشی گفتم کدوم دختر مگه اون چی بهش شد اون به من گفت  همون دختری که میاد تو رو اذیت میکنه سالها پیش من این رازو به او گفتم اون سه بار راز منو فاش کرد هر بار که ان و می بخشیدم بد تر می شد چون به حرفم گوش نداد یک بیماری سخت گرفت و مر د حالا اون به تو حسودی میکنه چون اون نتونست به مقام تو برسه من از حرفای اون زن سر در نیا وردم  اسم اون زن و گذاشتم فرشته مهربون اخه خیلی مهربون بود شب که شد  امد به من گفت با من بیا گفتم  کجا گفت مگر نمی خواهی راز مرا بدانی دست من و گرفت و برد اون بالا بالاها از روی رودخونه جنگل ها رد شدم من خیلی خوش حال بو دم از خوش حالی جیغ می کشیدم  وقتی که می رفتیم از میان ابر ها عبور کردیم به یک باغ خیلی زیبا رسیدیم اهنگ موسیقی پیانوبه گوش میرسید این اهنگ همراه یک نسیم ملایم وخنک بودفرشته مهربون منو به زمین گذاشت من حیرت زده شدم همون طورکه  می رفتم فصل ها تغیر می کرد اول یاییز بود برگ درختان بر روی زمین می ریخت  همچنان که می رفتیم با همان اهنگی که گفتم همراه بود بعدزمستون شد بعد بهار واخرینش  تابستون به تابستون که رسیدیم پرش میوه های خوشمزه گل بو د فرشته مهربون گفت حالا رازم و میگم راز ما دعا کردن باید شب وروز دعاکنی  تا اخر عمرت در ان جایی که ما بو دیم                                                                                                                                                                                                            حیوانات زیبایی نیز بودند مثلا مثل پروانه اهو کبوتر انها هم دعا می کردند درختان گل ها هم دعا می کردن وقتی دعا می کردیم صدای زمزمه ی دعا هامون با هم قا طی شده بود ان قدر صدای زمزمه ی دعا مون قشنگ شده بودصدای دعا با اهنگ پیانو ونسیم ملایم  من یه حسی پیدا کرده بودم احساس سبک بالی می کردم یهو یه صدایی شنیدم که می گفت دیگه تب نداره حالش خوب شده از اون بالا دیدم من توی اون پایین روی یه تختم هستم موضوع رو فهمیدم فرشته گفت وقت رفتنته گفتم من نمی خوام برم من این همه راه امدم بالا نمی خوام برگردم فرشته مهربون گفت این تقدیر تو بود که این جا بیای و برگردی صدای فرشته اروم تر شد من دیدم روی تخت اتاق خونه ی جدیدمون بودم فهمیدم که من یک مریضی سختی داشتم وچون این رازرا فا ش نکردم  حالم کاملا خوب شده از این به بعد تا اخر عمرم دعا می کنم نماز می خونم.

 

پيام هاي ديگران        PermaLink        یکشنبه، 3 تیر، 1386 -

به نام خدا...

همه جا آرام است و همه ساکت. هیاهوی خرید و خانه تکانی تمام شده. اکنون در پهن دشت آغوش ایران هر کسی به انتظار نشسته است. انتظاری خوش برای آغاز سالی نو از پس ماهی پرشتاب. اسفند دردانه ماه ها چون اسپند دود می شود و تنها بوی خوش رسیدن یار می دهد.
و من مانند همه خسته از یکسال تلاش، آرام مثل بقیه نشسته ام کنار هفت نعمت تو. سراسر این یکسال مقابل چشمانم گذر می کنند از تحویل سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج تا بهار زیبا و تابستان گرم و پاییز دلچسب و زمستان سرد. با همه خاطراتش. بدی ها و خوشی ها. اشک ها و لبخندها…
و ناگهان یادم می افتد که سال گذشته همین ساعات به تو چه قول هایی دادم و یادم می افتد از آرزوهایی که داشتم و مستجاب نکردی.
از تو خواستم غرور و کبر مرا بگیری اما گفتی نه. فرمودی بازگرفتن غرور کار من نیست، بلکه تویی که باید آن را ترک کنی.
از تو خواستم به من صبر و شکیبایی عطا کنی اما گفتی نه. فرمودی صبر و شکیبایی دستاورد رنج و سختی است، به کسی عطا نمی شود باید خود، آن را بدست آوری.
از تو خواستم روح و نفس مرا تعالی بخشی اما گفتی نه. فرمودی خود، باید متعال شوی من فقط تو را یاری می دهم تا به ثمر برسی.
از تو خواستم تا سدی شوی برای پرهیز از گناه اما گفتی نه. فرمودی طهارت نفست سد تو است پس طاهر شو.
از تو خواستم تا منتظر واقعی شوم اما گفتی نه. فرمودی منتظر واقعی باید از انتظار واقعی بداند…
دیگر نمی دانم با دلم چه کردی فقط می دانم که آن هنگام این نیرو و قدرت الهی تو بود که کاری کرد، تا با ملکوتیان هم نوا شوم و تو را با بهترین القابت صدا زنم.

یا مقلب القلوب و الابصار
ای کسی که دل و دیده را از حال به حال می گردانی. همان دلی که فقط از آن توست. همان که شیطان با همه توانش یارای ورود به آن را ندارد. همان که وقتی با تو همراه شد محبت تو را یافت و هر که تو را یافت به شناخت رسید و هر که تو را شناخت به تو دل داد و آنگاه عاشقت شد و هر که عاشقت شد تو بر او عاشق می شوی. آنگاه است که عشق کوه قافی می شود که هر آنکه بر آن ننشست سیمرغ را نیافت. خواست عاشق، پرواز با شهبال عشق به سوی ذات یگانه است. آن ذاتی که اگر بنده ای تو را دوست بدارد او را دوست می داری و گوشی می شوی که با آن می شنود، چشمی که با آن می بیند، زبانی که با آن سخن می گوید، دستی که با آن خدمتی می کند و پایی که با آن راه می رود. آن هنگام است که آن دل و دیده را از حال مستی به حال عشق می گردانی.

یا مدبر اللیل و النهار
ای کسی که تدبر روز و شب به دست توست. همان روز و شبی که من در محضر تو به گناه مرتکب شدم و مبارکی آنها را از بین بردم. همان روز و شبی که انتظار روزهای سختش آرامش شبها را از من می گرفت.

یا محول الحول و الاحوال
ای کسی که سال را نو می کنی و هزاران تحول در جهان پدید می آوری. و چه تحولی شیرین تر از تحول عقل و عشق ها. تحولی برای رسیدن به تو.

حول حالنا الی احسن الحال
اکنون دیگر مرواریدهایم را بی اختیار به حراج گذاشته ام. خدایا تو فقط مشتری اش باش. ای خدای مهربان من حال ما را هر آنچه هست به نیکوترین احوال مبدل گردان. ای خدای مهربان من، فراز مناجات عاشقانت اینجاست پس تو مرا چون گدایی عاشق دریاب. باور کن این بار بیش از گذشته مصمم هستم برای عمل و نه فقط قول. فقط و فقط تو مرا دریاب به حق عاشقان ره یافته به وصالت. تو مرا دریاب....

از وبلاگ از ملک تا ملکوت

پيام هاي ديگران        PermaLink        یکشنبه، 12 فروردین، 1386 -

شروع دوباره

با نام و ياد خدا

من فاطمه،کلاس دوم راهنمايی و ساکن کرمانشاه هستم.

اولين مطلبم را  ۱۲ فروردين ۸۳ روی اين وبلاگ فرستادم.اگر خدا بخواهد می خواهم دوباره شروع به نوشتن کنم.

منتظر باشيد.

پيام هاي ديگران        PermaLink        سه‌شنبه، 7 فروردین، 1386 -

باز هم خانه ای جديد!

سلام

 اين يکی ديگه عوض نميشه!

                                 http://fatemeh.parsiblog.com      

پيام هاي ديگران        PermaLink        شنبه، 16 آبان، 1383 -

       آدرس قبلی ايراد داشت.اين لينک درست است.خانه جديد>>

پيام هاي ديگران        PermaLink        چهارشنبه، 21 امرداد، 1383 -

خانه ی جديد

سلام.

اين داداش ما هی ميگه بيا يه جای خيلی خوب پيدا کردم که از پرشين خيلی بهتره.ما هم گفتيم اشکال نداره بريم ببينيم چطوريه.از اين به بعد ديگه اينجا نمی نويسم.از امروز در اين وبلاگ مطلب می نويسم.

http://chelcheleha.braveblogs.com 

خداحافظ

پيام هاي ديگران        PermaLink        سه‌شنبه، 16 تیر، 1383 -

سلام.

این شعر! را به سفارش ریحانه خانم سروده ام!

امشب دلم گرفته         چرا دلم گرفته؟

                   خودم هم نمی دونم              چرا دلم گرفته

                                        یادی روزی افتادم               که آب زرشک می خوردم

آب زرشک می خوردم                 خواب زرشک می دیدم

وای آب زرشک می خوردم       آخ آب زرشک می خوردم........

در همین فکرا بودم

که صدایی شنیدم

ناگاه در کنارم

آب زرشک دیدم

آب زرشک رو خوردم      با خوشحالی دویدم........

 

پيام هاي ديگران        PermaLink        دوشنبه، 1 تیر، 1383 -

سلام.

دوشنبه هفته پیش امتحانام تمام شد.آخرین امتحانم ،امتحان دینی بود. روز آخر دوست داشتم با دوستانم به خانه برم .بلاخره من و دوستام امتحانمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم.موقع جدایی بود و من و دوستام باید از هم جدا می شدیم.با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم و برای هم دست تکان دادیم ازهمون لحظه ای که به خانه رسیدم دلم براشون تنگ شده بود.من پارسال وقتی یک ماه از تعطیلی مدرسه می گذشت توی فکر دوستام بودم و خیلی دوست داشتم ببینمشون.در همین فکر ها بودم که زنگ در خانه به صدا درآمد.رفتم و درو باز کردم که دیدم دوستان برای دیدن من آمدند.خیلی خوشحال شدم و مدتی پیش هم نشستیم و بازی کردیم.چند ساعتی که پیش هم بودیم خیلی خوشحال بودیم.چند ساعت بعد دوباره از هم جدا شدیم .امسال هم توی فکر اینم که آیا باز به دیدنم میان یا نه؟اصلا بهتره که خودم برم ببینمشون.

راستی اون مطلب قبلی شعر نبود.من فقط خواستم يه کم شوخی کرده باشم.

خدا حافظ.

 

پيام هاي ديگران        PermaLink        چهارشنبه، 20 خرداد، 1383 -

سلام.

شعر گفتن چقدر آسانه.

ببینید:

 

ابر های سفید در آسمان سیاه می رقصند

ماه پشت ابرهاست

او هم می رقصد.

آسمان هوس

گريستن 

 کرده

                                                                                                                                                                                

ابرها هوس غر یدن

کردند

هوا چقدر پاکيزه است

 

چقدر می چسبد یک لیوان دوغ پگاه و یک سا ندیس انار. 

"میازار موری که دانه کش است".

 

دیدید چقدر ساده بود!

 

پيام هاي ديگران        PermaLink        دوشنبه، 11 خرداد، 1383 -

سلام.

 

بلاخره ما هم وبلاگ نویس شدیم.میگین چطوری؟خب کاری نداشت: یه نگاهی به دور و اطراف خودمان کردیم دیدیم از در و دیوار وبلاگ نویس می باره.

از اونجایی که اکثر این وبلاگ نویسا یا شاعرن یا نویسنده ، ما هم گفتیم از اونا که کمتر نیستیم ، این طوری شد که ما هم داستان نویس شدیم. تازه میخوایم در آینده دکتر و دانشمند و مهندس هم بشیم.البته هنوز کلاس چهارابتدایی هستم ولی کاری نداره تا چشم روی هم بذارین ما هم دانشمند شدیم. حالا این داستان زیر رو به عنوان اولین اثر هنریمان بخوانین. یه وقتی فکر نکنین که تقلب مقلبی در کار بوده. نخیر.  اثرخود خودمه . یه چیز دیگه : از اونجایی که داستان نویسی مثل کار اونایی که با دیدن 4 تا گل و بلبل و یه جوی آب شروع به شعر گفتن میکنن آسان نیست بنابر این دیر به دیر اینجا رو آپديت  می کنم.

والسلام.

خدا حافظ تا بعد.

 

- روزی روزگاری  رستم می خواست با حضرت علی(ع) کشتی بگیرد.رستم سوار رخش  شد و به کوهی رسید.در کوه قاری بود.رستم با صدای بلند گفت: ای خدا علی(ع) را از میان این قار بیرون بیاورتا با او کشتی بگیرم.ناگهان یک نفر سوار بر اسب از میان قار بیرون آمد.او خود حضرت علی بود ولی به رستم گفت: من یکی از یاران علی (ع) هستم.اگر مرا شکست دهی می توانی علی(ع) را هم شکست دهی.حضرت علی کمربندی از لیف خرما به کمر بسته بود.رستم هر چه سعی کرد نتوانست حضرت علی را از  جای خود تکان دهد.نوبت حضرت علی رسید.حضرت علی با دو انگشت  کمربند چرمی  رستم را گرفت و او را از جای خود بلند کرد و دور سر خود چرخاند و چرخاند...یکدفعه از ملائکه ندا آمد که : های رستم چه می کنی او خود علی(ع) است.بگو یا علی،یاعلی،یاعلی...بیست بار بگو یا علی ....رستم هم بیست بار فریاد زد  یاعلی......حضرت علی(ع) او را به زمین گذاشت و رستم دست و پای حضرت علی را بوسید و گفت من اشتباه کردم و از آن روز بود که رستم یکی از مریدان حضرت علی(ع) شد.

 

 

پيام هاي ديگران        PermaLink        شنبه، 15 فروردین، 1383 -